تبليغاتX
امضای ایرانی
داشتم به این فکر می کردم که فیس بوک و سبک کارش چقدر برایم آشناست و اینکه باید نکته ای در آن مشابه زندگی روزمره باشد که اینقدر برای همه ما جذاب شده است.

در همین حال بودم که یادم آمد در دهه هفتاد که هنوز فضا اینقدر رها (نه باز!) نشده بود ما برای ارتباط با برخی دوستان خاص از دفترها و کمدهای مشترکی استفاده می کردیم که برخی خصوصی و دونفره بود (مثل پیامهای خصوصی که در فیس بوک برای دوستان می فرستیم و دیگران را از آن خبری نیست) و بعضی دفترها همگانی و اشتراکی بود که دست به دست می چرخید و خوانده می شد و هرکس به تناسب حس و حالش مطلبی به آن می افزود (مثل یادداشت ها و دیوارنوشته های فیس بوک).

این فیس بوک های باستانی هم کارکرد مشابه کنونی شان را داشتند یعنی نیاز به حضور همزمان هردوطرف فرستنده و گیرنده پیام نبود و کافی بود پیام موردنظر برای شخص موردنظر در دفترمربوطه نوشته و در کمد مناسب قرار داده شود تا کارها بر وفق مراد پیش رود !

خوشحال شدم به دو دلیل و به یک دلیل ناراحت شدم: خوشحال شدم چون فهمیدم که فکر و برداشتم درست بود و موفقیت این عرصه مجازی ریشه در شباهت کارکرد بیرونی داشت و دوم اینکه این عرصه بازهم فراهم است و یادآور خاطرات قدیم، ولی اندوهگینم که چرا ما نتوانستیم به نیازهایمان به تناسب روز و روزگار پاسخ دهیم و منتظر پاسخ دیگران به آن نمانیم!

+ نوشته شده توسط سید ابراهیم هاشم زاده در جمعه 1389/06/26 و ساعت 5:49 |

جاده هایی که گردشگاه می کنیم

داستایفسکی نویسنده شهیر روس برای اینکه داستان قمارباز را بنویسد و بتواند شخصیت قمارباز و حالات او را به درستی توصیف کند مدتی به قمار روی می آورد و قماربازی پاکباخته می شود. من هم به عنوان یک نسل دومی (که این را در یکی از مطالب چاپ نشده ام که به زودی دراینجا قرار خواهم داد تعریف کرده ام) همیشه سعی کرده ام در برخورد با نسل سومی ها و نسل چهارمی ها درکشان کنم و پا به پای آنها وارد عرصه های جدیدی که در زندگیشان دارند شوم که برای ما نسل اولی ها و نسل دومی ها آنقدر ناشناخته است که از آنها می هراسیم و یا ردشان می کنیم یا با محافظه کاری از ابراز نظر دراین حوزه ها شانه خالی می کنیم.

یکی از این عرصه های جدید سایت های ارتباطی و یکی از جدیدترین و پرطرفدارترین آنها فیس بوک است. چند وقتی است که در فیس بوک پرسه می زنم و دوستان سابق را می یابم و دوستان آنها یا ناشناس هایی را که برایم درخواست دوستی می گذارند به فهرست دوستانم اضافه می کنم و آنقدر وارد این بازی شده ام که امروز بتوانم سری برگردانم که ببینم چه کرده ام، کجایم و به کدام سو خواهم رفت و می بینم که درجا زده ام! چرا؟ نمی خواهم دیگران را سرزنش کنم چرا که "آغاز جداسری شاید از دیگران نبود!" ولی من گم شده ام. نمی دانم قرار است به کجا بروم! در این دریای اطلاعاتی که دوستان برای هم به اشتراک می گذارند و همدیگر را به دیدن و شنیدن و خواندن آنها تشویق می کنند هیچ هدف بلندمدتی نمی بینم !

امروز تقریبا نیم روزی به این فکر کردم که چرا؟ شاید من پر توقعم، شاید در این عصر واقعگرایی منِ آرمانگرا نمی توانم مسائل را درست تحلیل کنم. شاید هنوز در ابتدای راه هستم، شاید اصلا همین است، راهی و هدفی در بین نیست، شاید و شاید و شایدهای بسیاری که هیچکدام دلم را آرام نمی کرد.

خیلی با افکار گوناگون و متضادی که به ذهنم هجوم می آورد کلنجار رفتم تا اینکه سعی کردم گروههای موجود در این فضا را شناسایی و اهداف و نتایج آنها را بررسی کنم. دیدم که چه آنهایی که سبز و سرخ و سفیدند، چه آنهایی که محافل ادبی و هنری دارند، چه آنهایی که فعالیتهای سیاسی و اجتماعی دارند و همه و همه ! دستاورد موفقیت آمیزی جز یارگیری در همین فضا و احیانا جلسات و حرکات مجازی در همین فضای مجازی ندارند و شاید موفقترین افراد در این میان کسانی هستند که برای وقت گذرانی به اینجا می آیند.

وقت گذرانی مرا به یاد گردش و گردشگاه انداخت و گردشگاه مرا به یاد این سخن شریعتی درباره نهضت هایی که به نظام تبدیل می شوند و شباهت آنها با راههایی که به گردشگاه تبدیل می شوند! عجب حرفی و عجیب تر مثالی ! راه که باید تو را به جایی برساند خود به عامل ماندن و درجا زدن تو تبدیل می شود و تو را به خویش می خواند نه مقصد ! دیدم که گویا چنین است و ما همه چه مشتاق ماندن و درجازدن و گردش کردن هستیم !

شبکه ها و رسانه های اطلاعاتی که در جهان امروز وجود دارند همانند بدیل هایشان در گذشته حتی آنهایی که بدیلی ندارند با مشابه های کنونی شان همگی ابزارند، رسانه اند یعنی باید چیزی را به تو یا تو را به جایی برسانند همانند مذهب و نهضت که راهند و باید تو را پیش ببرند و به جایی برسانند ولی چرا نمی رسانند؟ چون تو مشتاق درجازدنی !

ما ایرانیان که از بسیاری ابزارها و رسانه ها و راهها محرومیم؛ به دلایل موجه و ناموجه و معقول و نامعقول؛ آنقدر تشنه این ابزارها و رسانه ها  و راهها هستیم که وقتی به آنها می رسیم فراموش می کنیم آنها را برای چه می خواستیم ! همانند کسانی که یک عمر زحمت می کشند و پول جمع می کنند تا به خوشبختی برسند و بعد عمری می بینند که پول دارند ولی دیگر فراموش کرده اند که این پول را برای چه می خواستند! ناچار دوباره به تنها کاری که بلدند می پردازند؛ پول جمع کردن!

دیدم که من هم در این گردشگاه پاتوقی برای خودم ساخته ام و به گردش در آن خوشم و پیش دیگران هم افتخار می کنم که به روزم و از قافله تمدن عقب نمانده ام و...

مقصد را فراموش کرده ام !!

 

+ نوشته شده توسط سید ابراهیم هاشم زاده در پنجشنبه 1389/05/14 و ساعت 16:40 |